تبليغاتX
لکنت

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط فاطمه | 
 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه در این پیله بماند غزلم

صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط فاطمه | 
 

عاشقی برای نامه ای به عشق خود وقت صرف می کند

هر چه بر دلش نشسته است رنگ حرف می کند

آخرش تمام نامه را سفید می دهد

مثل برف می کند

عاشقی تا دم سحر فقط درد و آه می کشد

با بخار پشت شیشه یک نگاه می کشد

عکس عشق خویش را مثل ماه می کشد

اشتباه می کشد

عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت می کند

شمع طفلکی فقط سکوت می کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

 

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

 

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابر های تار

 

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

 

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

 

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

 

ای سزاوار محبت ای تو خوب بی نهایت

 

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

 

به خدا دوست داشتن تو هم یه عشقه هم عبادت

 

تو سزاواری که باشی همدم روزها و شب هام

 

تا که عشقمو ببینی توی جونم و تو رگ ها

 

بشنوی دوستت دارم رو حتی از حرم نفس هام

 

با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم

 

تب آتشین که من به اون قلبمو باختم

 

قاصد بودن من بود موج خوشحالی چشمات

 

وقتی که عشقو می دیدم توی قطره های اشکات

 

هر کی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده

 

تا شبی در حرم عشق سفری به کعبه کرده

 

ای که برده ای مرا تا مرز یک عشق خدایی

 

بیا پاره تنم شو تو که پاک و بی ریایی

 

اوج فریاد دلم شد عاشقانه دل سپردن

 

دروجود تو شکستن باتو بودم یا که مردن!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 

هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی زکف چو مرغ پریده

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

کی چو نی ای به سر راه انتظار کشیده

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران

سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

به دست کوته من دامن تو کی رسدای گل

که پای خسته من عمری از پی تو دویده

ترانه غزل دلکشم مگر نشنفتی

که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

خموش سایه که شعر تورا دگر نپسندم

که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه خیال تو بر خاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی زتو بر پاست در دلم

زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

 

 

 به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی

 

                     تک و تنها به تو می اندیشم

 

همه وقت همه جا

 

من به هر حال که با شم به تو می اندیشم

 

تو بدان این را، تنها تو بدان

 

تو بیا، تو بمان با من تنها تو بمان

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب


من فدای تو به جای همه گلها تو بخند


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از ان موی دراز
تو بگیر
           تو ببند      
                      تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بیا، تو بمان با من تنها تو بمان


در رگ ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

قدم هایم سنگین شده بودند.

 

 چند قدمی بیش تر با کسی که سالها اتظار دیدنش را می کشیدم فاصله نداشتم .

 

انگار هر قدمی که بر می داشتم و هر ضربه ای که با قدم هایم بر زمین می کوبیدم

 

دردش را در سرم،

 

                    قلبم

 

                     و در تمام وجودم حس می کردم.

 

رسیدن به او شیرین ترین لحظه زندگیم بود اما ترسی که درونم بود

 

                                                                                   قلبم را می فشرد.

 

حسی از درون صدایم می زد که بر گرد ... اما دلم، عشقم ، کسی که سالها انتظار

 

دیدنش را می کشیدم برایم از همه چیز عزیزتر و مهم تر بود.

 

قدم آخر را برداشتم و حس کردم زمین و آسمان به هم دوخته شدند و همه دنیا روی

 

 سرم خراب شد.

 

حس کردم راه برگشت ندارم اما همین که فکر کردم می خواهم پیش او بمانم

 

غم خراب شدن پل های پشت سرم را از یادم بردم.

 

در چشمان زیبایش و صدای بی نظیرش که جلوه گر مهربانی و دوست داشتن بود.

 

چیزی را حس کردم که بیش از قبل من را به او وابسته کرد.

 

                                                               دل بریدن از او برایم مانند مرگ بود

                                                                                                    مرگ

                                                                                                       مرگ

 

او هیچ کدام از حس ها ی درونی مرا نفهمید و با همان صدای مهربان و نگاه زلال

 

حرف از رفتن زد،

                      اجازه حرف زدن را هم از من گرفت و رفت .

 

زمانی که می رفت می خواستم به او بگویم تا آخر عمر دوستش دارم.

                                                                            دوستش دارم.

                                                                                دوستش دارم.

 

حتی زمانی که می خواهند در گور قرارم دهند تا در خانه جاودانگی آرام بگیرم

 بی قرارش خواهم بود.

              بی قرار ...

                    بی قرار...

                                  اما او اعتنایی نکرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت   توسط فاطمه |