تبليغاتX
لکنت
 

این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گِل ریخته
موج، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است
زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هرچه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند!
حال، صدها دام ِ دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هرکجا پا می گذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه ی راه تحیر بازگشت
گفت: خون عاشقان منزل به منزل ریخته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت   توسط فاطمه | 

یا از خیالم دست بردار ای غریبه

یا در سکوتم پای مگذار ای غریبه

من هم غریبم مثل تو من را در این راه

تنها به دست جاده مسپار ای غریبه

از آبی چشم تو دل کندن چه سخت است

آری نگاهت را نگه دار ای غریبه

شعر تو را یکبار دیگر میسراسم

شاید که باشد آخرین بار ای غریبه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط فاطمه | 
  

سلام

   این اولین دفعه است که دارم  به دوست های خوبم از طریق یه پست جدید سلام می کنم این چیزی که براتون گذاشتم رو یه دوست خیلی خوب بهم هدیه داده و بهترین جایی رو که برای به نمایش گذاشتن این هدیه دونستم اینجاست...

 بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند..

 و گنجشکها جدی جدی می میرند.....

  ادمها شوخی شوخی زخم می زنند...

  وقلبها جدی جدی می شکنند...

  و تو شوخی شوخی لبخند می زنی...

 و من جدی جدی عاشق میشوم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه | 

 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

 آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب

می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

 آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها

سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم

زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

 با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط فاطمه | 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط فاطمه | 
 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه در این پیله بماند غزلم

صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط فاطمه | 
 

عاشقی برای نامه ای به عشق خود وقت صرف می کند

هر چه بر دلش نشسته است رنگ حرف می کند

آخرش تمام نامه را سفید می دهد

مثل برف می کند

عاشقی تا دم سحر فقط درد و آه می کشد

با بخار پشت شیشه یک نگاه می کشد

عکس عشق خویش را مثل ماه می کشد

اشتباه می کشد

عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت می کند

شمع طفلکی فقط سکوت می کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

 

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

 

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابر های تار

 

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

 

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

 

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

 

ای سزاوار محبت ای تو خوب بی نهایت

 

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

 

به خدا دوست داشتن تو هم یه عشقه هم عبادت

 

تو سزاواری که باشی همدم روزها و شب هام

 

تا که عشقمو ببینی توی جونم و تو رگ ها

 

بشنوی دوستت دارم رو حتی از حرم نفس هام

 

با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم

 

تب آتشین که من به اون قلبمو باختم

 

قاصد بودن من بود موج خوشحالی چشمات

 

وقتی که عشقو می دیدم توی قطره های اشکات

 

هر کی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده

 

تا شبی در حرم عشق سفری به کعبه کرده

 

ای که برده ای مرا تا مرز یک عشق خدایی

 

بیا پاره تنم شو تو که پاک و بی ریایی

 

اوج فریاد دلم شد عاشقانه دل سپردن

 

دروجود تو شکستن باتو بودم یا که مردن!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه |